'گلچینی از گلهای وبلاگ
برگرفته از وبلاگ به نام خدای آسمون
رها درباره وبلاگ خود نوشته :
پاییز من آرامشم
سلطان بودن لایق توست
و این نام تنها برازنده ی توست
حال که از نیمه هم گذشته ای
چقدر زیبا شده ای
و غیر قابل وصف
چشم ها از دیدنت متحیر
دل ها به تو امیدوار
و قلبها از تو شادست
پاییز من
تکرار با تو بودن یعنی زندگی
و با تو زیستن زیبا ترین است
------------------------------
تا حال صدای قدم های خدا رو شنیدی؟؟!!
حتما شنیدی!
شنیدی و فراموش کردی که هست
که نزدیکه!!!
خیلی نزدیک..!
کافیه دستت رو روی قلبت بگذاری!
حالا نه تنها می شنوی
بلکه حس می کنی بودنش رو
لمس می کنی حضورش رو!
اونی که درکش کردی صدای قدم های خداست!
قدم هایی که به سمت توست!
و برای توست!
خدایی که در درون توست!
با تو راه می رود! می نشیند! کلام می گوید!
صدایت می زند!
و بودن را به تو هدیه می دهد
چرا که دوستت دارد...!
-------------------------------------------------------------------
و خدا درد را آفرید...
شاید بیازماید...
شاید تحمل را بالا ببرد...
شاید خدا درد را آفرید تا بنده اش فریاد بزند
تا کمک بطلبد...
تا رنج بکشد...
تا معنی سلامتی را درک کند
شاید خدا درد را آفرید تا به بنده اش نزدیک شود
و یا بنده نزدیکی اش را حس کند
درد را زیبا معنی کنیم
درد را نعمت بدانیم
لذت ببریم
و صبر را تجربه کنیم
--------------------------------------------------------
چشم به آسمون ابری دوخته بودم
آرامشی از جنس نگاه وجودم را نوازش می کرد
هدیه ای دریافت کردم
شاید تنها به پاس بودنم
وآن اشک بود
هدیه ای آسمانی از چشمه ی عشق
اشک هایی که شاید پله ای شوند برای بالا رفتنم
شاید بر سختیه دلم ببارند
شاید زلالم کنند
شاید نگاه را فراتر ببرند
زیر پایم ....و حتی زیر آن
شاید سبکم کنند برای پرواز
و این یعنی اشک هدیه ایست برای رهایی
--------------------------------------------------------
آسمان...
ابر...
باد....
نور...
خورشید...
سکوت...
و من...
من در بند بند ثانیه ها احساسش کردم
و تبلوری دوباره از بودن در من شکفت
من جاری شدم در تسلسلی از لحظه ی اکنون
و رها گشتم
در آغوش بینهایت
تا بینهایت...
-----------------------------------------------------
امروز نگاه را پاک تر از دیروز پرواز دادم
و به آغاز رساندم و طلوع را دیدم که به صبح انجامید
امروز سهمی از بودن دریافت کردم و فراوان نوشیدم
امروز جام لذت را بر سر بالا بردم
و شب از اوج نگاه پایین تر رفتم تا هوا تاریک شد
منتظر ماندم . نیمه شب آمد
کفش ها را کندم. روی آرامشی از جنس سکوت
تا سحر بیدار ماندم
تا خدا را دم صبح ملاقات کنم
و سکوت آنجا با من صحبت می کرد
تا خدا را دیدم
اشکی از شوق فرو ریخت
و من آنجا خورشید را دیدم که در آغوش خدا
نور خدا را به زمین می افشاند...
-----------------------------------------------
هر گاه خداوند تو را به لبه ی پرتگاهی برد
باز به او اعتماد کن :
یا تو را از پشت خواهد گرفت
یا پرواز کردن را به تو خواهد آموخت
